محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

939

تاريخ الطبرى ( فارسي )

جحش و ديگران برفتند تا به نخله رسيدند و كاروانى از قريش آنجا گذشت كه مويز و چرم و كالاى بازرگانى بار داشت و عمرو بن حضرمى و عثمان بن عبد الله بن مغيره و برادرش نوفل بن عبد الله بن مغيره ، هر دو مخزومى ، و حكم بن كيسان با كاروان بودند . و چون قرشيان مسلمانان را بديدند بترسيدند كه نزديك آنها فرود آمده بودند ولى عكاشه بن محصن را ديدند كه سر تراشيده بود و آسوده خاطر شدند كه پنداشتند ياران عبد الله به عمره آمده‌اند . مسلمانان با هم مشورت كردند ، و آخرين روز رجب بود ، و گفتند : اگر امشب كاروان را رها كنيد وارد حرم شوند و بدان دست نيابيد و اگر بكشيدشان در شهر حرام خون ريخته‌ايد ، و مردد شدند و از عمل بيمناك شدند ، پس از آن شجاعت آوردند و همسخن شدند كه هر كه را توانند بكشند و مال وى بگيرند ، و واقد بن عبد الله تميمى تيرى بزد و عمرو بن حضرمى را بكشت و عثمان بن عبد الله و حكم بن كيسان اسير شدند و نوفل بن عبد الله بگريخت كه به او نرسيدند و عبد الله بن جحش و يارانش كاروان را با دو اسير به مدينه پيش پيمبر برد . بعضى اعقاب عبد الله بن جحش گويند كه عبد الله با ياران خويش گفت كه يك پنجم غنيمت شما از آن پيمبر است و اين پيش از آن بود كه خمس مقرر شود و خمس غنايم را براى پيمبر جدا كرد و باقيمانده را ميان ياران خود تقسيم كرد ، و چون پيش پيمبر رسيدند به آنها گفت : « نگفته بودم در ماه حرام جنگ كنيد » و كاروان و دو اسير را بداشت و چيزى از آن نگرفت . و چون پيمبر چنين گفت ياران عبد الله متحير شدند و پنداشتند كه به هلاكت افتاده‌اند و مسلمانان ملامتشان كردند و گفتند : « كارى كرديد كه پيمبر نگفته بود و در ماه حرام جنگ كرديد و فرمان جنگ نداشتيد . » قرشيان گفتند : « محمد و ياران وى حرمت ماه حرام نداشته‌اند و در ماه حرام خون ريخته‌اند و مال برده‌اند و اسير گرفته‌اند . » و مسلمانان مكه به پاسخ گفتند كه